تبليغاتX
نوشته هاي دل من


نوشته هاي دل من





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

Once a Girl when having a conversation with

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
 
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید


Why do you like me..? Why do you love me?
 
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
 

I can't tell the reason... but I really like you

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
 

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
 
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟
 

How can you say you love me?
 
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
 

I really don't know the reason, but I can prove that I love U

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
 

Proof ? No! I want you to tell me the reason

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
 
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
 

because your voice is sweet,
 
صدات گرم و خواستنیه،


because you are caring,
 
همیشه بهم اهمیت میدی،


because you are loving,
 
دوست داشتنی هستی،


because you are thoughtful,
 
با ملاحظه هستی،


because of your smile,
 
بخاطر لبخندت،


The Girl felt very satisfied with the lover's answer

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
 

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
 

The Guy then placed a letter by her side

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

 

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟


No! Therefore I cannot love you

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
 

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
 

Because of your smile, because of your movements that I love you

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
 

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

 

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
 

Does love need a reason?
 
عشق دلیل میخواد؟
 

NO! Therefore!!
 
نه!معلومه كه نه!!


I Still LOVE YOU...
 
پس من هنوز هم عاشقتم

 

True love never dies for it is lust that fades away

عشق واقعی هیچوقت نمی میره


Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
 

Immature love says: "I love you because I need you"

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم


Mature love says "I need you because I love you"

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم


"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب

 
حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه


تانی عشقم زندگیم نفسم بدون تا ابد تو قلب منی حتی

اگه قلبم انقدر بزرگ نباشه که تو توش جا بشی
 

http://i6.tinypic.com/6kib3gp.jpg


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: دوشنبه چهاردهم دی 1388 در ساعت: 3:33 بعد از ظهر
|+|

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند ...!


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: دوشنبه چهاردهم دی 1388 در ساعت: 3:31 بعد از ظهر
|+|

يا حسين

دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم

بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم

فردا كه كسي را به كسي كاري نيست

دامان حسين اگر نگيرم چه كنم


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: دوشنبه سی ام آذر 1388 در ساعت: 6:1 بعد از ظهر
|+|

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ سخاوت @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

پسر بچه‌ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: «یک بستنی میوه‌ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: «یک بستنی ساده چند است؟»

در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی

 بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: « 25 سنت».

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: «لطفاً یک بستنی ساده»

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود. برای انعام پیشخدمت.   


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 5:49 بعد از ظهر
|+|

####################### بهشت و جهنم #######################
 بهشت و جهنم

 

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید

و به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 5:48 بعد از ظهر
|+|

نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی
باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

:: دکتر علی شریعتی ::


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 5:46 بعد از ظهر
|+|

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

     دسته دوم

           آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

    دسته سوم

          آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

    دسته چهارم

     آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 5:33 بعد از ظهر
|+|

عکس های از پائیز
برای فرار از تنهایی و دیدن اشیایی که در حوالی ما وجود داره ولی دقتی بهش نداریم عکس گرفتن روش خوبیه تا دقتمون رو بالا ببریم.

نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 در ساعت: 6:32 بعد از ظهر
|+|

دسته گل
در ماشين به پيرمردي برخوردم که دسته گل زيبايي در دست داشت

و خوشحال به نظر مي رسيد در دل به او حسودي کردم که

نگاري را مي جويد از نگاهم فهميد... دسته گل را به من داد و گفت

اين گلها به کار تو بيشتر مي آيد مطمئن هستم

که همسرم هم بيشتر خوشحال مي شه از ماشين پياده شد

وبه سوي گورستان بر سر مزار همسرش رفت....
:
:
:
نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: جمعه بیست و دوم آبان 1388 در ساعت: 3:16 بعد از ظهر
|+|

رفت ...رفت ...رفت

سر كلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ... رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم :

رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شكست ...

غم رو دلم نشست رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم

از گريه گذشته كه به آن مي خندم

http://littlefarbod.files.wordpress.com/2009/02/carry_on.jpg


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: جمعه بیست و دوم آبان 1388 در ساعت: 3:15 بعد از ظهر
|+|

 
خصوصیات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی این سن ، هر رو از بر تشخیص میدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن! ... از قیافه ء خودشون بدشون میاد!
سن ۱۶ سالگی: توی این سن اصولا“ راه نمیرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: یه کمی مثلا آدم می شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (یادش به خیر ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بینن ، تا پس فردا عاشقش می شن! ... آخ آخ! آهنگهای داریوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تیز میشن ، ابی گوش میدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش میدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن! (مثلا عاقل میشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال یه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: یکی رو پیدا می کنن! اما مرموز می شن! (دیدشون عوض میشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با یه نفر دیگه هم دوسته! اصلا“ لیاقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سیخی چند؟!! ... طرف باید باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نیست!
سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه همونیه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار میدین غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم!!!

خصوصیات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، میگن: علیک سلام! ... نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!

سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن! ... بهشون بی وفایی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو یه کور و کچلی می گیره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زیاد مهمنیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چیزایی که نرسیدیم برسونه

سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا دیگه هیچکی نمیاد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد! ... همین خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 4:31 بعد از ظهر
|+|

كاش مـي شــــــــــــــــد در كنـارت 
          عاشـق و ديوانــــــــــــــــــــه بـودن 

                       بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت

                                  همدل وهــــــــم خانـه بـودن

كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم

                     خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن

                                         در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن 

                                                                          

  چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن  

                      كاش مـي شـد از نگاهـت

                                        پل بـه دنيـاي دلـت زد
                                                         مست چشمـــــــــان تـو بـود و

                                                                                                  

   بوسـه نـا غافلــــــــــت زد!

 

نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 4:27 بعد از ظهر
|+|

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدd
قلبدیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمd
قلبخونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونd
قلببه پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودd
قلببد جوری تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلببرای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلبحالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوd

قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمd
قلبغــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلببازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباز تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمdقلباز
دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلبچــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمd
قلبچــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیمd
قلبدوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنd
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهd

قلبچه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلبآخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهd
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــرزهd
قلببزن تیر خــــــــــــــــلاص روd
قلبازاون كه عاشقـــت بودd
قلببشنواین التماسروd
قلب...............d
قلب.........d

قلب....d

قلب.
 
    

نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 4:25 بعد از ظهر
|+|

نزول آیه به ضرب چماق

سه نفر به شراکت مسجدی ساختند

 

یکی محمد دیگری ابراهیم سومی موسی

 

امام جماعتی را بر آن مسجد معین کردند

 

امام بعد از حمد سوره ی سبح اسم ربک را خواند

 

 تا به آیه صحف ابراهیم و موسی رسید

 

آنکه محمد نام داشت اسم خود را نشنید

 

خیال کرد رفیقانش پولی به امام داده اند

 

 تا اسم آنها را در نماز ببرد

 

ناچار کیسه ی پولی برای او آورد و التماس دعا کرد

 

امام جماعت مقصودش را نفهمید بار دیگر پول داد

 

تفاوتی نکرد

 

این مرتبه بر در مسجد ایستاد

 

چون خلوت شد چماقی بر فرق امام جماعت زد و سر او را شکست

 

امام سبب پرسید گفت:

 

من مبلغی خرج کردم و مسجد ساختم

 

و مبلغی هم به تو دادم تو اسم رفیقان مرا می بری

 

و اسم مرا نمی بری ؟

 

امام جماعت گفت:

 

این بار اسم تو را می برم !

 

چون به  مسجد آمد آیه را این گونه خواند:

 

صحف محمد و ابراهیم و موسی

 

حاضران گفتند :

 

- آیه چنین نیست !

 

گفت: راست می گویید ولیکن

 

 این آیه دیشب به ضرب چماق نازل شد ! 


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 7:7 بعد از ظهر
|+|

وصف حال

سپیده دم از آیینه پرسیدم:

ما سر پیازیم آخر یا ته پیاز؟

گفت:آنانکه سر پیاز بودند به تیغ  سپرده شدند

و آنانکه ته پیاز ، به کناری پرتاب !

ما لابد

 مغز پیازیم

که این چنین در دیگ داغ روزگار جزغاله می شویم!


نويسنده: محمد جواد شاكري مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 7:5 بعد از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir